تبلیغات
گالرے عڪ๛،آهــنگ،ᓅـیلـᓄ،ـבاستاלּ،شــــعـر פּ پیامڪ

گالرے عڪ๛،آهــنگ،ᓅـیلـᓄ،ـבاستاלּ،شــــعـر פּ پیامڪ
بیایید کمتر خطوط قلبمان را اشغال کنیم....شاید خدا پشت خط باشد.... 
نویسنده گالری
دوستان گالری
ابر برچسب گالری


آفتاب زرد رنگ صبحگاهی طلوع كرد تا حوادث تازه ای در شهر به وقوع بپیوندد
پیاده رو شامل عابرانی با شمایل مختلف بود كه هر یك به یك سو میرفتند
دكه روزنامه فروشی مملو از مجالات و روزنامه های رنگ و وارنگ بودش
كه در میان باد های پاییزی تلو تلو میخوردند!
روزنامه فروش هم چشم دوخته به تلویزیون كوچك و سیاه سفیدش بود
كه برنامه هایی برای خودش پخش میكرد.
ماشین پژو مشكی رنگی با سرعت به سمت دكه حجوم آورد
و با یك ترمز اشك لاستیك ها رو در آورد
مردی با موهای مشكی و عینك گردی بر چشم
پیاده شد همچون كاراگاها پالتوی مشكی رنگی بتن داشت
نسیم پاییزی به صورت بی روحش میخورد
گویی میخواست اخماهش را باز كند
اما غیر ممكن بود...

...ام تی قدم به سمت دكه برداشت

از بین آن همه روزنامه یكی را برداشت
و ورق زنان به صفحه ی نیازمندیها رفت
با دیدن آگهی مورد نظرش لبخند سردی
روی صورتش نمایان شد
((به یك نظافتچی خانم نیازمندیم با دستمزد بالا))
مبلغ را بدست روزنامه فروش داد
بسمت ماشینش برگشت
روزنامه را بروی صندلی انداخت
و تخت گاز بسمت خونه اش برگشت...
اما همان لحظه ته شهر تهران
در خانه ای قدیمی و فرسوده
مرغ و خروس ها در حیات بالا و پایین میپریدند
سیما زنی 30 ساله كه شوهرش بتازگی در تصادف درگذشته
با یك مشما خرید دستش وارد خانه شد
از بدو ورود روبروی اشرف خانم قرار گرفت.
اشرف خانوم زن صاحب خانه قر قر كنان میگوید:
شوهرت مرده گناه من چیه كه نباید اجاره بگیرم هان؟؟
سیما بغض كنان: بخدا همین امروز فردا یه كار گیر میارم
و اجارتونو میدم...
اشرف: از موقع ای كه اون خدا بیامرز مرده
همش داری همینو میگی و خبری نمیشه
مریم دختر كوچولوی سیما بدو بدو از اتاق بیرون میزند
مامان غذا سر رفت!
اشرف در حالی كه لپهایش را باد انداخته بود و دندان بلب میكشید
سری از تاسف تكان داد
سیما با دستش تو سرش میزنه و بسمت اتاق میدود: وای خدا مرگم بده
دود غذای سوخته دراتاق پیچید...
خلاصه جای ناهار نون و پنیر خوردند
سیما اشتها ندارد و مدام در فكر كار پیدا كردن هستش
چند تا شركت كه آگهی داده بودند قبلا رفته بود ولی
اكثرشون جای كار چیز دیگری از كارمندشون میخواستند!
در افكار خودش قوطه ور بود كه با صدای مریم بخود آمد
مامان كی سر كار میری؟
سیما آهی كشید و گفت: نمیدونم
آنشب زودتر از همیشه از راه رسید
تخم مرغ نیمرو شام مختصر آنها بود
اشرف خانوم هر بار كه به حیاط میامد
تا قر نمیزد به اتاقشون برنمیگشت
مدام یك پیرهن میشست می انداخت رو بند
یك دقیقه بعد یك جوراب آویزون میكرد...
شب وقتی خواستند بخوابند از پنجره اتاق ماه
در آسمان میدرخشید در حالی كه به آن
دایره سفید رنگ چشم دوخته بود خوابش برد.
فردا صبح پیاده رو همچنان میزبان عابران بود
از ته كوچه سیما با چادر سیاهی كه بسر داشت
نمایان شد و بسمت دكه روزنامه فروشی آمد
روزنامه مورد نظرش رو برداشت و مبلغی
به روزنامه فروش داد سپس به خانه برگشت
مریم هنوز خواب بود و اشرف خانوم
در حیاط مشغول سبزی پاك كردن بود
سیما با دیدن اشرف خانوم سریع سلامی
گفت و بدون شنیدن جواب راهی اتاقش شد.
كیف و روزنامه را كنار پشتی انداخت
و برای آمده كردن صبحانه بسمت گاز رفت
كتری را آب كرد و روی گاز گذاشت
و دوباره بسمت روزنامه برگشت
در حالی كه ورق میزد به صفحه ی حوادث رسید
((كشف جسد پسر جوانی در بیابانهای كرج!))
سیما سری از عصبانیت تكان داد و به صفحه
نیازمندی ها رجوع كرد در بین آگهی ها
دوتا از بقیه مناسبتر بود
((یك خانوم جوان برای منشی شركت))
((نظافتچی منزل با حقوق بالا))
به سمت تلفن رفت و شماره اولی رو گرفت
بعد از صحبت گوشی را با عصبانیت قطع كرد
و كلام: مرتیكه احمق را هم ضمیمه این گفتگو كرد.
شماره نفر بعدی را گرفت
صدایی از آنور گفت: سلام
سیما گفت: سلام ببخشید برای آگهی توی روزنامه باشما تماس گرفتم
میخواستم بدونم كارش چطوره؟
صدای مرد آرام گفت:اوه بله. كار خاصی نیست نظافتی ساده با مزد بالا
میخواید آدرس بدم خدمتتون؟
سیما: بفرمایین
مرد:یادداشت كنید....فقط هرچه زودتر بهتر
غروب تشریف می آورید؟؟
سیما با سردرگمی گفـت: والا نمیدونم اگه بتونم چشم
مرد: لطفا دقیق بگید اگه نمیاید درخواست زیاده بگم یكی دیگه بیاد
سیما بناچار گفت: نه...نه میام باشه
آدرس را گرفت و بعد از ظهر راهی شد
خیابان ها مثل همیشه شلوغو پرتردد بود
كنار خیابان منتظر ماشین بود
چند جوان سوار بر یك پژو با مسخره بازی
سعی در سوار كردنش داشتند كه سیما بغض كنان
دوید ماشین دیگر ایستاد یك مرد میانسال گفت:
آبجی كجا میری؟
سیما نگاهی كرد و گفت: این آدرسه
مرد گفت: باشه آبجی بیا میرسونمت
نترس مزاحم نیستم
سیما سوار ماشین شد و ماشین حركت كرد
هوا دیگه كم كم داشت تاریك میشد
ماشین در محله ای خلوتو پر از آپارتمان های بلند ایستاد
راننده سر برگرداند گفت: آبجی همینجاست
سیما تشكر كرد و ضمن دادن كرایه از ماشین پیاده شد
از آن مكان تغریبا شهر زیر پاهایش قرار داشت
بسمتآپارتمان مورد نظر رفت و زنگ آیفونش را زد
چند لحظه بعد صدای مرد در آیفن پیچید:بفرمایید
در با صدایی تق مانند باز شد و سیما وارد پاركینگ آپارتمان شد
مملو از ماشینهای گران قیمت بود روی بعضی قسمتهای دیوار
آرمهایی با اسپری كشیده بودند
بسمت آسانسور قدم برداشت و شماره طبقه مورد نظر را زد
ام تی در آخرین طبقه ساختمان زندگی میكرد
داخل آسانسور آهنگی میزد كه حس خوبی برای سیما ایجاد نمیكرد
با صدای تق مانند دیگری آسانسور ایستاد و درش باز شد
سیما پا به محیط تازه گذاشت
در جلوی آسانور در ورودی خانه بود دری با چوبی مشكی و بزرگ
با دستگیره ای طلایی
همین كه سیما خواست در بزند در باز شد
ام تی با یكدست كت و شلوار سیاه و تیپی رسمی
سلام كنان در چارچوب نمایان شد
سپس به گوشه ای رفت تا سیما وارد خانه بشود
سیما مات و مبهوت به اطرافش نگاه میكرد
خانه ای بزرگ اما بهم ریخته و كثیف
نقاشی های عجیب و غریبی به در و دیوار آویزان بود
مبلمان چرمی نمای عجیبی به خانه داده بود
از همه عجیبتر آرمهایی بود كه درو دیوار را پوشانده بود
ام تی روی مبلی نشست و گفت: بفرمایید بنشینید
سیما بروی مبل روبرویی نشست
ام تی گفت: خوب من محمود صانعی هستم
اینم خونمه كه دیدین و تمیز بودن خونه برام خیلی مهمه
و برای همین از شما خواستم بیاین اینجا
اما قبلش میخوام از خودتون بگین
اسمتون؟چند سالتونه؟ازدواج كردین؟خانه دارین و...
سیما من من كنان گفت: والا اسمم سیما هستش 30 سالمه ازدواج هم كردم
اما شوهرم همین چند وقت پیش عمرشو داد بشما و یك دختر بچه هم دارم
مستجر هستم توی یكی از محله های جنوب شهر
ام تی در حالی كه دستی به ریشهای كم پشتش میكشید گفت:
خوب بكسی هم گفتین كه میایین اینجا
سیما سری تكان داد و گفت: نه
ام تی لبخند كوچكی زد و گفت: خوبه
خوب سیما خانوم از همین الان شروع كنید
سیما از جایش بلند شد و شروع به جمع و جور كردن وسایل كرد
لباسهای كثیف و بهم ریخته بروی مبلها رو جمع كرد
ام تی هم سیگاری روشن كرد و مشغول كشیدن شده بود
حدود نیم ساعت گذشت و خانه تغریبا مرتب شده بود
سیما دید داره خیلی دیر میشه با نگرانی گفت:
ببخشید آقای صانعی من داره دیرم میشه
اگه میشه برم و فردا بیام باقی كارها رو انجام بدم
ام تی سیگار رو در جاسیگاری اسكت مانندش خاموش كرد
و در حالی كه با هر كلمه مقداری دود از دهانش خارج میشد
و باصدایی گرفته گفت: بری؟!؟!؟كجا بری؟؟؟؟
سیما در حالی كه اخماش تو هم رفته بود گفت: ببخشید منظورتونو نمیفهمم
ام تی : خوب منظورم اینه دیگه تا همیشه اینجا پیشم میمونی
سیما در حالی كه دلشوره گرفته بود و معجون اظطراب و ترس درش شعله میكشید
گفت: شوخی میكنید مگه نه؟
ام تی با آرامش نفس عمیقی كشید و گفت: من اصلا اهل شوخی نیستم
بفرمایید
سیما با عجله در حالی كه چادرش رو دور خودش میپیچید
به سمت در با حالتی دوان دوان رفت و دستگیره را چرخاند اما
در باز نمیشد دو سه تا مشت به در كوبید و تقاضای كمك كرد
اما خبری نشد
سرش را برگردانند انگار داخل خانه كسی نبود و اثری از ام تی نبود!
صندلی خالی كه چند لحظه پیش ام تی روش نشسته بود اضطراب را به چشمانش
هدیه میداد سیما تند تند سرش را به اینطرف و آنطرف میچرخاند اما خبری نبود
بسمت آشپزخانه رفت تا یك چاقو برای دفاع از خودش بردارد اما تنها چیزی كه آنجا نبود
چاقو بود حتی یك چنگال هم نبود!
سیما به دیوار آشپزخانه تكیه داده و نفس نفس میزد
تا اینكه یكدفعه از بلنگو كوچكی كه بالای سرش قرار داشت
صدای ام تی پخش شد: خانوم سیما محسنی به اتاق عمل!!!
سیما از ترس قلبشو گرفت
و داد زد: كثافت از من چی میخوای
دانه های اشك در چشمانش حلقه زده بود
تروخدا با من كاری نداشته باش بزار برم
بچه ام منتظرمه میشنوی؟؟؟
سیما یك لیوان رو برداشت و شكوند
و شیشه خورده ی باقی مانده رو برای دفاع از خودش
محكم در دست گرفت و چون دستاش میلرزید
كمی دستش رو زخمی كرد
با قدمهایی لرزان به سمت اولین اتاق رفت
اتاق با چراغهای كوچك كه نورهای قرمزی در فضا پخش میكردند
قضای وهم انگیزی ایجاد كرده بود
اتاق پر از شمع بود و در وسط دایره شیطان قرار داشت
دری روبروی اولین در بود كه با نصب پلاكارتی كه نوشته بود اتاق عمل
مشخص بود كه ام تی باید اونجا باشه
در از پشت باز شد و سیما آرام به داخل قدم برداشت
تخت جراحی سفید و آماده بود
دور تا دور اتاق وسایل پزشكی و جراحی بود
این اتاق كاملا با مهتابی های سفید فضایی مثل بیمارستان گرفته بود
سرانجام ام تی از پشت در بیرون آمد و در را بست
عین دكترها لباس عمل سبز رنگی بتن داشت
و ماسك بروی دهانش بود
با تیغ جراحی كه به دست داشت به تخت اشاره كرد گفت:
دراز بكشین
سیما از عصبانیت با شیشه بهش حمله كرد و دستش را زحمی كرد
ام تی هم با تیغ به گلوی سیما كشید و خونهای سرخی كه از رگهایش بیرون میپاشید
چادرش را سرخ كرد سیما نفش زمین شد
ام تی بلندش كرد و بروی تخت قرار داد
سیما نیمه جان بود و میلرزید و خونش تخت را پركرده بود
ام تی لباسهایش رو در آوردو در حالی كه سیما هنوز كاملا نمرده بود
شروع به كالبدشكافی و بریدن و برداشتن اجزای بدنش كرد
قلبش را در یك شیشه قرار داد و داخل یخچال گوشه اتاق گذاشت
همینطور كلیه و اجزای دیگر را سپس اجزای باقی مانده را داخل سطل آشغالی انداخت
و با آرامش از اتاق خود بیرون زد
سپس تلفن رو برداشت و به كسی زنگ زد:
 الو محمودم اجزای جدید آمدست

امشب بیا ببرش
سپس تلفن را قطع كرد و بروی مبل دراز كشید بعد از یك نفس عمیق كشید و
مشغول دیدن تلویزیون شد!
لحظاتی بعد باز صدای زنگ تلفن پیچید: بله؟؟
صدای زنانه ای از آنطرف: ببخشید برای آگهی تو روزنامه مزاحم شدم
ام تی در حالیكه ابرو بالا انداخته بود نگاهی گذرا به ساعت مچی بند چرمی
دستش انداخت و گفت آدرس رو یادداشت كنید و فردا قبل از ظهر اینجا باشید
بعد از خداحافظی و قطع كردن گوشی
لبخند شیطانی بر لبانش نقش بست و منتظر شكار بعدی شد.....


طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان، داستان ترسناک یک روز، داستان ترسناک،
[ شنبه 10 دی 1390 ] [ 02:15 ب.ظ ] [ امید خدامی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

سخن عشق

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
عشق یک واژه زلال است،توباید باشی

قلب من زیر سوال است توباید باشی

فال حافظ زدم آن رندغزل خوان هم گفت

زندگی بی تو محال است توباید باشی...

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
آمار گالری
بازدیدهای امروزگالری : نفر
بازدیدهای دیروزگالری : نفر
كل بازدیدهای گالری : نفر
بازدید این ماه گالری : نفر
بازدید ماه قبل گالری : نفر
تعداد نویسندگان گالری : عدد
كل مطالب گالری : عدد
آخرین بروز رسانی گالری :

تعبیر خواب آنلاین