تبلیغات
گالرے عڪ๛،آهــنگ،ᓅـیلـᓄ،ـבاستاלּ،شــــعـر פּ پیامڪ

گالرے عڪ๛،آهــنگ،ᓅـیلـᓄ،ـבاستاלּ،شــــعـر פּ پیامڪ
بیایید کمتر خطوط قلبمان را اشغال کنیم....شاید خدا پشت خط باشد.... 
نویسنده گالری
دوستان گالری
ابر برچسب گالری


داستان مادر شوهر


دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند...
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است !


طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان، داستان آموزنده، داستان مادرشوهر، داستان کوتاه آومزنده،
[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 03:04 ق.ظ ] [ امید خدامی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

سخن عشق

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
عشق یک واژه زلال است،توباید باشی

قلب من زیر سوال است توباید باشی

فال حافظ زدم آن رندغزل خوان هم گفت

زندگی بی تو محال است توباید باشی...

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
آمار گالری
بازدیدهای امروزگالری : نفر
بازدیدهای دیروزگالری : نفر
كل بازدیدهای گالری : نفر
بازدید این ماه گالری : نفر
بازدید ماه قبل گالری : نفر
تعداد نویسندگان گالری : عدد
كل مطالب گالری : عدد
آخرین بروز رسانی گالری :

تعبیر خواب آنلاین